تبعیت و تعقل
بنا به قانون تبعيت در فقه سنتي، دین فرزند تابع دین والدين است. از والدين مسلمان فرزند مسلمان به دنيا ميآيد، و از والدين كافر فرزند كافر به دنيا ميآيد. اگر والدين معلوم نباشند، معيار زادگاه است. نوزادي كه در محلهي مسلماننشين پيدا شود مسلمان است، و نوزادي كه در محلهي كافرنشين پيدا شود كافر است. حقوق و تكاليف فقهي كودك بر اساس قانون تبعيت تعيين ميشود.
انتقال دین از والدین به فرزندان در فقه سنتی شبیه به انتقال زبان و دیگر مظاهر قومیت از نسلی به نسلی دیگر است. نوزاد والدین عرب، بالقوه عرب است. اولین کلماتی که کودک عرب یاد میگیرد عربی است و بهتدریج سایر ویژگیهای فرهنگ عربی نیز به او منتقل میشود. اگر والدین معلوم نباشند، فرهنگ کودک شبیه به فرهنگ کسانی خواهد شد که او را بزرگ میکنند. اگر کودک در محلهی عربنشین بزرگ شود، عرب میشود و اگر در محلهی عجمنشین بزرگ شود، عجم میشود.
در یهودیت بر تبعیت قومی بسیار تأکید میشود، تا جایی که به درستی معلوم نیست که یهودیت را در گروه ادیان میتوان جای داد یا در گروه اقوام. بنا به فقه سنتی یهودی، کودکی که از والدین یهودی متولد میشود یهودی است، و اینکه این کودک در بزرگسالی به آیین یهودیان پایبند باشد یا نباشد، در یهودیت او تأثیری ندارد. این قوانین قومیتی به «فقه اسلامی» نیز راه یافته است و «انتقال اسلام» از والدین به فرزندان به شکل مشابهی صورت میگیرد.
فقهای یهودی احکام انتقال یهودیت از والدین به فرزندان را از آیات زیر از تورات استنباط میکنند:
وقتی خدا شما را به سرزمین هفت قوم حیتیها، جرجاشیها، اموریها، کنعانیها، فرزیها، حویها، و یبوسیها رساند، با آنکه از شما قویتر و بزرگترند آنها را از میان خواهد برد.
وقتی خدا آنها را تسلیم شما کرد، به آنها رحم نکنید و با آنها پیمان نبندید. آنها را نابود کنید.
با آنها ازدواج نکنید. نه به آنها دختر بدهید، نه از آنها دختر بگیرید.
چون آنها فرزندانتان را از پیروی من باز میدارند و به بندگی خدایان دیگر میکشانند، که در این صورت خشم من افروخته میشود و شما را نابود میکند.
قربانگاههایشان را نابود کنید، ومجسمه هایشان را خرد کنید، درختانشان را قطع کنید، و بتهاشان را بسوزانید. (تثنیه 5-7:1)
در آیات فوق همپیمانی با بتپرستان را نهی شده است، و ازدواج نوعی همپیمانی است. از طرف دیگر همان گونه که در این آیات بیان شده است، ازدواج با بتپرستان ممکن است باعث ترویج بتپرستی شود. هیچیک از این دو دلیل ربطی به قومیت و نژاد ندارد. حتی امروزه نیز ممکن است به دلایل امنیتی، ازدواج اتباع یک کشور با اتباع خارجی - به خصوص اتباع دشمن- ممنوع یا محدود شود.
در قرآن نیز بر منع ازدواج با مشرکان تأکید شده است. مسلماً این حکم برای جلوگیری از تداخل نژادی مؤمنان و مشرکان نیست. پس از اینکه مشرکان ایمان آوردند، مؤمنان میتوانند با آنها ازدواج کنند:
با زنان مشرك تا ايمان نياورند نكاح نكنيد، كنيزي مؤمن بهتر از زني مشرك است هرچند شما را به اعجاب آورد، و با مردان مشرك تا ايمان نياورند نكاح نكنيد، غلامي مؤمن بهتر از مردي مشرك است هرچند شما را به اعجاب آورد. آنها به آتش دعوت ميكنند، و خدا به اذن خود به بهشت و آمرزش دعوت ميكند، و آياتش را براي مردم بيان ميكند تا پند گيرند. (بقره 221)
در کتاب داوران تورات، باب 24، آیهی 10، به یک پسر اسرائیلی اشاره شده است که پدرش مصری و مادرش اسرائیلی بود. فقهای یهودی در توضیح این آیه از تورات و اینکه چگونه از پدر مصری پسر اسرائیلی به دنیا آمده است، فتوای غریب دیگری صادر کردهاند: هویت یهودی از طریق مادر منتقل میشود و لزومی ندارد که پدر هم یهودی باشد. این در حالی است که تمام بنیاسرائیل به نام پدرشان اسرائیل شناخته میشوند. به نظر میرسد که در اینجا برای درست نشان دادن تفسیری غلط از آیات 5-7:1 کتاب تثنیه، تفسیر غلط دیگری به آیهی 24:10 کتاب داوران تحمیل میشود. بر خلاف رأی فقهای یهودی، حکم تورات در منع ازدواج با بتپرستان نمیتواند به دلیل حفظ خلوص نژادی یهودیان باشد.
تفاسیر نژادپرستانه از قرآن در بین «فقهای مسلمان» نیز رایج است. به عنوان مثال در آیهی خمس (انفال 41)، قرآن از مؤمنان میخواهد که یک پنجم غنیمت را به خدا و پیامبر و «نزدیکان» و یتیمان و فقیران و مسافران اختصاص دهند. فقه شیعه از «نزدیکان» تفسیر خاصی دارد و نزدیکان را به «نزدیکان پیامبر» تعبیر میکند. اما از نزدیکان پیامبر نیز تفسیری خاص و نامتعارف ارائه میشود. منظور از نزدیکان پیامبر عموم بستگان نسبی و سببی او از قبیل زنان و فرزندان و عمو و دایی و عمهها و خالههای او نیستند. نزدیکان پیامبر کسانی هستند که نسلشان به امامان شیعه میرسد. به این ترتیب با چند مرحله تفسیر نامتعارف، میتوان منظور قرآن را به کلی عوض کرد. نزدیکان پیامبر اصطلاحاً «سادات» خوانده میشوند و در فقه شیعه از حقوق خاصی برخوردارند. جالب اینجاست که نسل سادات از طریق مادر (دختر پیامبر) به پیامبر میرسند.
قرآن وابستگی نسلی به پیامبران را باعث امتیاز و بهرهمندی از حقوق ویژه نمیداند و داستان پسر نوح مثال روشنی از این موضوع است. بسیاری از نوادگان پیامبران ممکن است «فاسق» باشند:
و نوح و ابراهیم را فرستادیم و نبوت و کتاب را در دودمان آنان قرار دادیم. بعضی از آنها هدایت یافتهاند و بسیاری از آنها فاسقند. (حدید 26)
قوم بنیاسرائیل عموماً نوادگان یعقوب بودند و از طریق یعقوب به ابراهیم میرسیدند. پیامبران بنیاسرائیل از همین نسل ظهور کردند، و در عین حال بسیاری از فرزندان اسرائیل نیز بدکار و نافرمان بودند.
***
پیش از نزول قرآن، آیین اعراب مبتنی بر تبعيت از آیین نسلهای قبل بود:
وجدنا آباءنا كذلك يفعلون: ديديم كه پدرانمان چنين ميكردند.
حسبنا ما وجدنا عليه آباءنا: آنچه از پدرانمان ديدهايم براي ما كافي است.
بل نتبع ما ألفينا عليه آباءنا: از آنچه از پدرانمان ديدهايم تبعيت ميكنيم.
أجئتنا لتلفتنا عما وجدنا عليه آباءنا: آيا آمدهايد تا ما را از آيين پدرانمان برگردانيد؟
ما سمعنا بهذا في آباءنا الأولين: چنين چيزي را از پدرانمان نشنيدهايم.
این سخنان نباید برای فقه سنتی ما که به تبعیت دینی معتقد است ایرادی داشته باشد، مگر اینکه ما آنچه را برای خود میپسندیم برای دیگران نپسندیم. تبعیت از سنتهاي نیکوي پدران پسندیده است، اما همهي سنتهای پدران نيكو نيستند. قرآن در عین حالی که اعراب را از تبعیت جاهلانه از پدرانشان نهی میکند، آنها را به تبعیت از آیین پدرشان ابراهیم فرا میخواند، و این تناقض نیست. قرآن به جاي تبعيت از عموم سنتها، بر نقد سنتها تأكيد كرده است و نقد به معنی نفی نیست. پس از نقد سنت، ممکن است بخشی از سنت را بپذیریم و بخشی را نفی کنیم. لازمهي نقد تفکر است. عباراتي كه مردم را به تفكر فرا ميخواند ترجيعبند بسياري از آيات قرآن است:
إن كنتم تعقلون: اگر بينديشيد.
لعلكم تعقلون: تا شايد بينديشيد.
لقوم يعقلون: براي مردمي كه ميانديشند.
أفلا تعقلون: آيا نميانديشيد؟
بل أكثرهم لايعقلون: اما اكثرشان نميانديشند.
إن شر الدواب عند الله الصم البكم الذين لايعقلون: بدترين جانوران نزد خدا كران و گنگاني هستند كه نميانديشند.
با تعقل در «سنتهای دینی» میتوانیم به دنبال پاسخ دادن به پرسشهای زیر باشیم:
1. آیا این سنتها اصالت دارد و تحریف نشده است؟ به عنوان مثال، در احکام پوشش زنان در قرآن، آیا پوشش صورت زنان حکم قرآن است یا سنتی است که به قرآن تحمیل میشود؟ بعضی میتوانند حکم پوشش صورت را در آیات قرآن «ببینند»، اما بعضی نیز معتقدند که چنین حکمی در قرآن نیامده است.
2. به فرض اصالت، آیا این سنتها همچنان معقول است؟ به عنوان مثال قرآن میگوید که برای مقابله با دشمن اسب تهیه کنید (انفال 60). یک رويكرد این است که بگوییم عقل ما محدود است و باید بنا به حکم قرآن در «ارتش اسلامی» از اسب استفاده کنیم، و یک رويكرد این است که به عقل خود اعتماد کنیم و اسب را از تجهیزاتي بدانیم که در عین معقول بودنِ استفاده از آن در زمان نزول قرآن، امروزه کارآیی قبلی خود را از دست داده است.
به این ترتیب گاهی حتی تبعیت از نص تورات، انجیل و قرآن نیز ممکن است نامعقول باشد، چرا که معقولیت احکام به شرایط بستگی دارد، و از این رو مرجع نهایی عقل است. قرآن کتابی است که مانند سایر کتب بر عقل بشر عرضه شده است. برای ما که از کودکی و حتی پیش از تولد به مفهوم فقهی کلمه مسلمان بودهایم، پذیرش مرجعیت عقل بسیار دشوار است و همواره دم از فراعقلی بودن بسیاری از آیات قرآن میزنیم.
***
ما مدعی هستیم که «اسلام را انتخاب کردهایم». ابتدا باید نشان دهیم که آنچه از پدرانمان به ارث بردهایم همان اسلام است، و سپس نشان دهیم که ما واقعاً اعتقادات خود را انتخاب کردهایم. مادامی که این دو مرحلهی مهم را طی نکردهایم بهتر است به جای «آمنّا» بگوییم «ورثنا»، و حتی مانند اعراب نمیتوانیم بگوییم «أسلمنا». قرآن بر استفادهی درست از عبارات و کلمات تأکید کرده است. اگر از ابتدا با گزارههای نادرست خود را فریب دهیم، جهل و کفر و شرک را با علم و ایمان و توحید اشتباه خواهیم گرفت.
قرآن پیامبر خدا را الگویی نیکو برای مؤمنان معرفی کرده است (احزاب 21). محمد از آیین قوم خود تبعیت نکرد و معروف است که تا چهل سالگی در کوه به تفکر در دین مشغول بود. او دعوت خود را با اصل توحید آغاز کرد و بر اين اصل متمرکز ساخت، اصلی که علاوه بر قرآن در تورات و انجیل نیز در صدر سایر احکام قرار دارد. بر خلاف ما که به تبعیت از پدرانمان تورات و انجیل را کتبی ضاله و نامعتبر میدانیم، قرآن از این دو کتاب با عناوینی چون نور، هدایت، موعظه، رحمت، و امام یاد کرده است. تورات و انجیل دو مرجع مهم در مناظرهی پیامبر با مشرکان بود. محمد كتب اهل كتاب را تصديق كرد و از تورات موجود در نزد آنان به عنوان مرجع داوري استفاده کرد (مائده 43).
اما پیامبر از شکم مادر پیامبر به دنیا نیامده بود. در سورهی ضحی قرآن به صراحت میگوید که پیامبر گمراه بود و خدا او را هدایت کرد، همچنان که یتیم بود و خدا به او پناه داد. در قرآن هرجا ضلالت در برابر هدایت آمده است، ضلالت به گمراهی ترجمه میشود که ترجمهای منطقی و طبیعی است؛ اما در تفسیر این آیه از سورهی ضحی که در آن باز هم ضلالت و هدایت در برابر هم قرار گرفتهاند، به وضوح پیداست که مترجمان به دنبال راه گریزی میگردند. هیچیک از مترجمان سنتی در این آیه ضال را گمراه معنی نمیکند. بعضی از مترجمان «ضال» را گمنام معنی کردهاند، اما گمنامی در برابر هدایت نیست. مهدی الهی قمشهای «و وجدک ضالاً فهدی» را این گونه معنی کرده است:
و و تو را (در بیابان مکه) ره گم کرده و حیران یافت (در طفولیت که حلیمه دایهات آورد تا به جدّت عبد المطّلب سپارد در راه مکه گم شدی، حلیمه و عبد المطلب سخت پریشان شدند و خدا زود آنها را به تو) ره نمایی کرد.
جالب است که در ترجمه(؟)ی فوق هدایت را هم به حلیمه و عبدالمطلب نسبت داده است. گویی پیامبر نیازمند به هدایت نبوده است. استخراج چنین ترجمههایی از آیات قرآن نوعی شعبدهبازی است. وقتی ما خود از پیش از تولد به مفهوم فقهی مسلمان بودهایم، نمیتوانیم حتی تصور کنیم پیامبر بر اساس قرآن زمانی گمراه بوده است و مانند دیگران نیازمند به هدایت.
درک مبانی دین و نقد سنتهای دینی نیازمند به بلوغ عقلی است، و بلوغ عقلی در نهسالگی یا پانزدهسالگی محقق نمیشود. بنا به فقه سنتی، کودک مسلمان مکلف است که در نماز كه يكي از فروع دين است به توحید كه اصل محوری دين است شهادت دهد. اما باز هم بنا به فقه سنتي مسلمان نميتواند در اصول دين تقليد كند و خود بايد به درستي اين اصول يقين پيدا كند. اگر اين يقين بعد از سن تكليف حاصل ميشود، كودك به چيزي شهادت ميدهد كه به آن يقين ندارد، و اگر اين يقين قبل از سن تكليف حاصل ميشود، كودك بايد در سني پايينتر از سن تكليف به تحقيق در مباني دين بپردازد. چنين تحقيقي عملي نيست، ضمن اينكه در تحقيق نميتوان زمان دقيقي را براي حصول به نتيجه و اداي شهادت تعيين كرد. معروف است که برای محمد، این تحقیق در چهل سالگی نتیجه داد. اینکه در کودکی از والدین خود بدون تعقل تبعیت کنیم طبیعی است، اما اینکه در بزرگسالی همچنان کودک بمانیم غیرطبیعی است.